Pages

mouvement des femmes Iraniennes

mouvement des femmes Iraniennes

Wednesday, March 14, 2012

Tuesday, March 13, 2012






فاطمه پنج ماهه حامله بود، روی » گهواره » (۱) شکنجه شد . بی‌هوش و در حال خون‌ريزی به دار آويخته شد
" اظهارات يکی از کارکنان سابق قوه قضائيه حکومت اسلامی "

«……اهواز بودم. طلبه ای از اصفهان به نام علی آبادی آمده بود که به جبهه برود. نامه ای از آيت الله طاهری برايم آورده بود. من به آقای طاهری ارادت داشتم و روابط ما بسيار حسنه بود. نامه برای آيت الله جمی ، امام جمعه آبادان بود. من در زندان کارون بودم ، روزی با دو سه تا از بچه های سپاه برای ديدار با امام جمعه آبادان راهی آبادان شديم . امام جمعه آبادان به علت بيماری و ناراحتی ناشی از اعدام پسرش سکته کرده و بر شدت عارضه ی فلج صورت و قسمتی از بدن اش افزوده شده بود. پسر او مجاهد بود که در شيراز دستگير و به دستور حاکم شرع – داود اميری- اعدام شده بود. از اينکه نامه ای از طاهری برای اش برده بودم خوشحال شد. من را هم تا حدودی می شناخت. آقای جمی در اين ديدار نامه ای به من داد که از طرف رئيس جمهور وقت، خامنه ای بود و در خواست شده بود تا هر چه سريع تر زندانی ای به نام فاطمه حسينی ، ۲۸ ساله ، اهل مشهد که يک دختر ۷ ساله و پسری ۳ ساله داشت و زندانی ست ، شناسائی و مشخص شود کدام زندان است. اين زن ۵ يا ۶ ماهه حامله بود و در شيراز در خيابان نادر، ۸ متری جاويد در يک خانه تيمی مجاهدين دستگير شده بود. رئيس جمهور خواسته بود اين زندانی با پرونده ی متشکله اش به تهران فرستاده شود. تلاش برای پيدا کردن اين زندانی به جائی نرسيده بود. آقای جمی از من خواست مسئله را دنبال کنم و اين زندانی را پيدا کنم. من به اهواز و بعد به شيراز برگشتم. حاکم شرع شيراز هم نامه مشابه ای که آقای طاهری برای جمی هم فرستاده بود به من نشان داد ، با اين تفاوت در زير نامه مرقوم شده بود که به من مسؤليت داده می شود اين زندانی را پيدا کنم.
…………………………
من در عرض سه روز ۱۱ زندان و بازداشتگاه علنی شيراز و ۱۷ زندان و بازداشتگاه مخفی را سرکشی کردم ، ردی از اين زندانی پيدا نکردم. حدس می زديم او به نام فاطمه حسينی خودش را معرفی نکرده است . در زندان اطلاعات خيابان زرگری با دختری به نام فاطمه حسينی مواجه شدم که ۱۶ سال داشت و نمی توانست زندانی مورد نظر باشد. من هر شب از ساعت ۶ تا ۱۲ شب به زندان عادل آباد می رفتم و پرونده هايی که بازجوها و بازپرس ها و حکام شرع روی آن ها مسئله داشتند را بررسی می کردم ، و پرونده را تکميل می کردم . پرونده های خودکشی در زندان و قتل و مسائل ديگر را هم من می بايد بررسی می کردم و نظر می دادم . شبی به زندان سپاه ( پلاک۱۰۰) سر زدم و از مسؤل دفتر که ليست اعدامی ها يا کسانی که در نوبت اجرای اعدام بودند را خواستم . اسم اين جوان روستائی مسؤل دفتر برومند بود ( بعدها در جبهه کشته شد). ليست را آورد. به او گفتم دنبال زندانی ای می گردم که حامله است. از هادی آسمانی ( نگهبان داخلی) خواستم جعفر جوانمردی را خبر کند. رفتم نماز خانه ، روزهای سختی را می گذراندم و حسابی مسئله دار شده بودم . تو نماز خانه تو فکر بودم که صدای جعفرجوانمردی افکارم را پاره کرد. گفت : » حاج آقا توعالم ديگه ای بودی، اصلن متوجه آمدن من نشدی» ، چيزی نگفتم ، روبروی من نشست. آدم عجيبی بود، لب های کلفت و برگشته ، چشم های عسلی، با قدی متوسط ، ۲۳ تا ۲۴ ساله ، خيلی تيز هوش بودو حافظه ی خوبی داشت و به همين خاطر هم سراغ او فرستادم ، او به اکثر شکنجه گاه ها هم سر می زد، کار نظامی بلد بود ، خيلی ها را در درگيری ها کشته بود. هفت تير کش ماهری بود.وقتی می خنديد جندش آور می شد ، دهان گشاد و دندان های بزرگ و حالت صورت اش اصلن به دل نمی نشست.خنده ی زشتی داشت. به او گفتم دنبال زن ۲۸ ساله ای هستم که ۵ يا ۶ ماهه حامله است.دو تا بچه کوچک هم دارد ، اهل مشهد است ، همه ی زندان ها را هم زيرورو کردند ، پيدايش نکرده اند. دو تا سيگار گيراندم و يکی را به ا و دادم ، پکی زد و گفت: » … ما يه زن حامله داريم يک ساعت پيش حسن بی بی بردش زير زمين برای تعزير ، مريم مو.سوی و لعبت الهی هم پائين هستند. ، الان توی الف روی » گهواره » (۱) است. سريع رفتم توی » الف» . زنی روی گهواره شکنجه می شد. مريم داشت به قربانی بد و بيراه می گفت. لعبت هم از اينکه قربانی خونريزی داشت و بوی خون و گند می داد عصبانی شده بود. جعفر جوانمردی از مريم و لعبت خواست قربانی از » گهواره» پائين بياورند. لعبت گفت: » امکان نداره بايد جنازه ش بياد پائين و مستقيم بره سرد خونه تو يخچال» . من که به ندرت عصبانی می شدم و داد می زدم، عصبانی شدم و داد زدم که زندانی را بياورند پائين ، و آوردند. روی شکم زندانی که حامله بود يک وزنه ۱۰ تا ۱۵ کيلو ئی گذاشته بودند.زير پای زندانی پرازخون بود.، خون دلمه بسته بود. زندانی نفس نمی کشيد ، خرخر می کرد ، سرش به عقب افتاده بود و موهای اش رها شده بودند ، روسری اش دور گردن اش بود.رگه های خون از گوشه ی دهان اش به طرف گو ش ها ی اش کشيده شده بودند. پرسيدم : » هنوز زنده س؟» ، لعبت گفت:» نمی دانم» . به در مانگاه منتقل شد با چرخ دستی ای که مخصوص حمل غذا بود(۲).نيمه بيهوش بود و تمام بدن اش پر از خون بود ، به دکتر اصداقی و دکتر افنان گفتم اين زندانی بايد زنده بماند. پس از چند دقيقه دکتر اصداقی از اتاق اش بيرون آمد و گفت : » بچه اش را سقط کرد» ، چشم های دکتر اصداقی پر از اشک بود. جوانمردی باحميد بانشی برگشت . بانشی با آن صدای خشن و طلبکارانه اش با طعنه گفت : » حاج آقا بالاخره پيداش کردی » . از بانشی خواستم فورا» آمبولانس خبر کند و زندانی را به بيمارستان منتقل کند. او به جعفر گفت برود آمبولانس خبر کند. من از دکتر اجازه گرفتم و رفتم سراغ قربانی ، خرخر نمی کرد، نفس های اش داشتند عادی می شدند اما بيهوش بود.کنار تخت اش نشستم و زير گوشش گفتم » فاطمه منم، بچه هارو آوردم تو رو ببينن ، می خوان با تو حرف بزنن». جوابی ندا د، وقتی دو باره اسم بچه ها را آوردم چشم های اش را باز کرد که سريع بسته شدند. سعی کردم از او حرفی بکشم و هويت اش را مشخص کنم و مطمئن بشوم همان فاطمه حسينی ست . از اتاق بيرون آمدم . کنجی منتظر آمبولانس ماندم . چند دقيقه بعد جعفر جوانمردی آمد و گفت : » حاج آقا تمام شد» و من فکر کردم زندانی فوت کرده است ، که جعفر بلافاصله ادامه داد :» حاج آقا تو اين فاصله مجيد تراب پور زندانی رو برد پای » ميله ی واليبال» (۳) اونو و مينا سجادی رو، هر دو رو با هم دار زد.» . باورم نمی شد ، گيج وعصبانی شده بودم ، با عصبانيت گفتم می خواهم با مجيد صحبت کنم . مجيد آمد ، پرسيدم چرا زندانی را اعدام کردی؟ او هم با خونسردی حکم اعدام فاطمه را جلوی رويم گذاشت و گفت: » من وظيفه مو انجام دادم حاج آقا، طبق اين حکم که تائيد شده در ديوان عال کشور است ، زندانی بايد ديروز اعدام می شد ، يه روزم تاخير داشتيم ، خودش را فاطمه مشهدی معرفی کرده بود نه فاطمه حسينی» . روزی که فاطمه را اعدام کردند ، چهارشنبه ۱۷ خرداد سال ۱۳۶۲ بود. مينا سجادی که با او اعدام شد ۲۰ ساله بود. مريم موسوی سر شکنجه گر اين دو بود ، لعبت الهی و فاطمه محبی و زينت صابری هم شکنجه گر های اين دو قربانی بودند. اين ها زير نظر فرزاد شکری پور ( شکری) و حسين چابک گل برنجی کار می کردند.
بعدها فهميدم که چرا خامنه ای نامه داد ه بود و به دنبال اين زندانی بود، شنيدم فاطمه حسينی که خودش را فاطمه مشهدی معرفی کرده بود، از بستگان بسيار نزديک خامنه ای بود.

" مسعود نقره کار "

ـــــــــــــــــــــــــــــــ
زيرنويس:
* سلسله مطالبی که يازدهمين بخش آن را خوانديد، اظهارات يکی از کارکنان سابق قوه قضائيه حکومت اسلامی درشکنجه گاه ها و زندان های اين حکومت، و در جبهه جنگ است. او به عنوان شاهد تجاوزبه دختران و زنان زندانی، شاهد شکنجه واعدام زندانيان سياسی و عقيدتی، از گوشه هايی از جنايت های پنهان مانده ی جنايتی به نام حکومت اسلامی پرده بر می دارد.( با توجه به اينکه در زندان ها حکومت اسلامی، شاغلين در زندان ها از نام های متعدد و مستعار استفاده می کردند – و می کنند- ، نام ها و فاميلی ها می توانند واقعی، و حقيقی، نباشند).(م.ن)
۱- در باره ی شکنجه ی گهواره : قربانی را روی تخت تعزيرات می خوابانند ، مچ های دست و پای او را با مچ بند مخصوص می بندند. مچ بندها به طول حدود ۲۵ و عرض حدود ۱۰ سانتيمتز هستند و از يک لايه داخلی که حالت فلزی و نرم دارد درست شده اند ، و روی اين لايه چند لايه چرم است، که بسيار نرم اند. وسط مچ بند قلابی ست که به همان لايه فلزی وصل است. چهار رشته ی زنجير، که به سقف وصل اند به حلقه های اين قلاب ها وصل می شوند. اين زنجيرها نه عمودی که به حالت مورب به قلاب ها وصل می شوند، بهمين خاطر دست ها و پاها به وقت بالا کشيدن قربانی از بدن قربانی دور می شوند. اين زنجيرها به وسيله ی يک دستگاه برقی که جعبه ی قطع و وصل آن روی ديوار است قربانی را به بالا و پائين می کشد. ( دکمه قرمز قربانی را بالا می کشد، و دکمه آبی قربانی را پائين می آ ورد، چهار دکمه نارنجی برای کشيدن جداگانه دست ها و پاها در جهت های مختلف و جود دارد). شکنجه گر قربانی را بالا می کشد. درد و حالت بدن ابتدا روی تنفس قربانی تاثير می گذارد، تا ارتفاع يک متری قربانی می تواند صداها را بشنود ، از يک متر به بالا عضلات کشيده تر می شوند و سر قربانی به عقب می افتد و حالت آويزان شدگی پيدا می کند و نفس اش تنگ تر می شود. در دو متری ابتدا مفصل دست ها جدا می شوند و در ارتفاع بالاتر دست ها قطع می شوند و پاها آويزان می مانند. اين حالت را » پروانه» می گويند. حتی زندانی ای که تا يک متری کشيده شده باشد ، اگر زنده بماند تا پايان عمر عليل خواهد شد . برخی موارد پاها ساکن و دست ها کشيده می شوند .بدن قربانی مرد به صورت عمودی و حالت ضربدر پيدا می کند، و بيضه های قربانی آويزان می شوند . اين حالت را حالت بيضه کشی می گويند و بيضه قربانی را می کشند. برای بيضه کشی يک گوی چرمی قلاب دار هست که بيضه را درون آن گوی می گذارند و در بالای آلت تناسلی به وسيله قفل اين گوی قفل می شود، و بعد يک وزنه ۵۰۰ گرمی به قلاب آويزان می کنند، کشيدگی بيضه سبب می شود ابتداچربی های بيضه کشيده شده و شروع می کنند به آب شدن. قربانی اگر حرف نزند و مقاومت کند يک وزنه ۱۰ کيلوئی به جای وزنه ۵۰۰ گرمی آويزان می کنند ، وزنه که سنگين تر می شود بيضه ها در وضعيتی قرار می گيرند که به سمت کنده شدن ار بدن می روند. قربانی زرد رنگ می شود و در اين حالت زبان زندانی بيرون می زند و دندان ها چنان روی زبان ودهان فشار می آ ورند که دهان پراز خون می شود، چشم ها بيرون می زنند و تمام بدن سياه می شودو قربانی جان می دهد ، اين شرايطی ست که بيضه ها از جا کنده شده اند. اين وسيله ی شکنجه ( گهواره) از کشو روسيه خريداری شده است ، و عده ای از شکنجه گران برای ديدن دوره ی ياد گيری ِ کار با اين وسيله در کره شمالی دوره ديده اند.
۲- در زندان هابه چرخ دستی حمل غذا می گفتند : » بنز» ، گاهی زندانی ای را که شکنجه می کردند با تمسخر به او می گفتند: » الان برات بنز می آريم تا سواراون بشی و بری بند ، يا درمونگاه » ، که منظورشان از » بنز» اين چرخ دستی بود.
۳- در هواخوری زندان يک تور واليبال بود که ميله های آهنی کلفتی داشت ، تور را برداشته بودند و به جای آن ميله آهنی ای را بالای اين دو ميله ( تير) واليبال جوش داده بودند. زندانی را روی اين ميله دار می زدند.


Saturday, March 10, 2012

Liberation




POLITIQUES Hier à 23h59
Les candidats de gauche sur le gril des féministes
REPORTAGE
Mélenchon, Joly, Hollande et Poutou ont répondu à l'invitation des «féministes en mouvements», lors d'une soirée d'interpellation pour parler précarité, crèche ou prostitution. Les candidats de droite n'étaient pas là...
Par CHARLOTTE ROTMAN
Ah, ce soir, le féminisme était de gauche. Si jamais certains en doutaient, le show organisé par Féministes en mouvements (une coalition de plus de 40 associations) pour interpeller les candidats à la présidentielle l'a démontré. Sifflets et applaudissements à l'appui.
D'abord, aucun candidat de droite engagé dans la course élyséenne n'a répondu à l'invitation des féministes de monter sur la scène de la Cigale, à Paris, ce mercredi 7 mars, veille de la journée internationale des femmes.
Pour souligner leur absence, des militantes ont lu des interpellations à leur endroit. Sarkozy «n'aurait sans doute pas dupé grand monde dans la salle, lit l'une d'elles. Ce candidat disait il y a un an en parlant du 8 mars: "c'est sympathique, il faut le faire, enfin parfois il faut qu'on se concentre sur l'essentiel".»
La droite jugée par contumace!
C'est ça le problème avec les féministes, non seulement elles sont - souvent - de gauche mais en plus, elles ont la mémoire longue. Et elles sont «tenaces». Ce sont elles mêmes qui le disent. La condamnation par contumace se poursuit: «M. Sarkozy, pensez vous que la bataille pour l'égalité femmes-hommes peut aller de pair avec des politiques telles que celles que vous avez menées, d'attaques des libertés individuelles, des protections collectives, des services publics et du vivre ensemble?» Un «Sarkozy dégage» fuse alors d'une rangée. Son sort est fait.
Les autres candidats de gauche qui, eux ont accepté le jeu, se sont donc retrouvés avec un boulevard devant eux. Sur scène, un jeu de questions-réponses, parfois sans concession. Les associations ont épluché les programmes et demandent précisions et clarifications.
Le premier, Jean-Luc Mélenchon, tout sourire, passe sur le grill. Détendu, il déroule une analyse historique très «lutte des classes». Efficace. Le candidat du Front de gauche parle des pauvres, des chômeurs, des smicards, des précaires... qui sont majoritairement des femmes. «Il y a un confort de situation à l'exploitation des femmes», accuse-t-il. Il est ovationné.
Au premier rang, Sylviane Agacinski, Elisabeth Guigou et Yvette Roudy... pas vraiment une brochette de groupies sarkoystes. Elles ne perdent pas une miette du spectacle politique. Et attendent leur candidat.
Eva Joly est la suivante. Elle est plutôt à l'aise et déclare qu'elle a «passé (s)a vie à faire des choses réservées aux hommes»... et salue «la relève» féministe. Dans la salle, c'est vrai, les moins de trente ans sont nombreuses. La candidate écolo n'est pas sur le même registre que Mélenchon. Plus sociétale, elle évoque spontanément les tâches ménagères effectuées à 80% par les femmes, la représentation des femmes en politique. «Pour moi, les listes qui ne sont pas paritaires ne doivent pas être valables.» Elle plaide pour des quotas dans les grandes entreprises ou la haute fonction publique.
L'écologiste se fait houspiller sur la prostitution. Hostile à la loi sur le racolage passif, elle est aussi opposée à la criminalisation des clients. Une onde de mécontentement agite le fond de la salle. Qui crie «Abolition!» «Abolition!»
«Je ne suis pas né féministe, je le suis devenu»
François Hollande se fait attendre. Quand il arrive, il pose des notes devant lui. Du balcon, des tracs pleuvent; on entend «DSK partout, justice nulle part». Le débat se poursuit pourtant. Le socialiste dit «les Français» puis se reprend «les Françaises». Il dit «l'égalité hommes/femmes», et se fait chahuter. La fois d'après, il corrige en souriant: «l'égalité femmes-hommes». Il confie: «je ne suis pas né féministe, je le suis devenu». Et dit quelques phrases pour l'assemblée: «le combat féministe n'est pas derrière nous, il est devant.»
Mais Hollande semble manquer un peu de niaque. Il reprend un peu du poil de la bête en confirmant qu'il veut un gouvernement paritaire, et qu'il y aura autant d'hommes que de femmes dans les plus hautes instances: au conseil constitutionnel, au conseil supérieur de l'audiovisuel.
Interrogé sur le nombre de places en crèches qu'il faudrait créer - les associations en réclament 500 000 -, le candidat PS préfère ne pas faire de promesse chiffrée. Déception dans la salle, il se justifie dans une allusion à la repentance de Sarkozy sur son mandat bling bling: «Je ne peux pas m'engager devant vous sur un tel objectif, ne pas le faire... et revenir dans 5 ans pour m'en excuser...»